چیزی که دوستام می بینن از همه باحال تره


برچسب‌ها: ترول, طنز

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 12:10 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

من زیاد اهل تلویزیون نیستم یعنی اصلا وقت نمی کنم طرف تلویزیون برم ولی اتفاقی این سریال یادآوری رو از قسمتای فکر کنم 6 یا 7 بود دنبال کردم 

خیلی سریال جالبیه


از این سریالاس که 10تا ماجرای جدا آخرای سریال به هم ربط پیدا می کنن. 



بعد هم در مورد خواب و رویا و مسائل ماورایی هم توش صحبت کرده که من خیلی علاقه دارم 



بعد حالا یکی از بازیگرا که نقش پررنگی نداشت و همون اول هم زود مرد الان تمام عکساش توی اینترنت پر شده. فکر کنم از روزی که این سریال و بازی کرده هر روز می ره آتلیه یه سری عکس جدید از خودش توی اینترنت پخش می کنه. از تمام بازیگرای معروف بیشتر عکس از این پیدا می شه تو اینترنت 

عکس عکس2  عکس3 عکس 4


 


برچسب‌ها: فیلم, سریال, خواب و رویا

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 11:11 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

من فیلم هویت و شاید 10 سال پیش دیده بودم و همون موقع خیلی از این فیلم خوشم اومد و مدت ها به فکر رفتم. حالا دوباره چند شب پیش برادرم دنبال یه فیلم می گشت و اتفاقی این فیلم و توی جعبه سی دی ها پیدا کردیم من گفتم خیلی فیلم قشنگیه حتما ببین و منم همراه اون دوباره دیدم و باز هم با این که می دونستم آخرش چی می شه خیلی خیلی خوشم اومد و باز هم به فکر رفتم 

من کلا از این فیلم هایی که آخرش آدم شوکه می شه خیلی خووشم میاد

یعنی آخرش می فهمیم همه چیز یه جور دیگه بوده و ما یه فکر دیگه می کردیم

و دلیل این که به فکر رفتم این بود که یعنی واقعا آدم می تونه با ذهن خودش به عنوان یه آدم دیگه و در یه دنیای دیگه زندگی کنه؟ و حتی اون و باور کنه

آخه غیر واقعی به نظر می رسه نمی دونم توی واقعیت هم چنین امکانی وجود داره یا نه

مثلا من اینجا نشستم ولی اینجا نیستم ذهنم جای دیگس و هیچکس و اینجا نمی بینم بعد توی ذهنم دارم به عنوان یه آدم دیگه یه جای دیگه زندگی می کنم

آخه اون وقت همه چیز و باید با ذهن خودمون سریع بسازیم

مثلا توی ذهنمون توی یه خیابون داریم قدم می زنیم باید مغازه ها و ... سریع توسط ذهن ساخته بشه

نمی دونم منظورم و فهمیدین یا نه


برچسب‌ها: فیلم

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 12:36 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

سلام مجدد به همگی دوستان

مدتی بود چیزی نمی نوشتم چون وقتم خیلی پره

از همه دوستانی که به وبلاگم سر زدن و نظر دادن ولی من وقت نکردم به وبلاگشون سر بزنم و نظر بدم معذرت می خوام

و از کسایی که لینک و پاک نکردن تشکر می کنم


گوش شیطون کر می خوام بعد از 4 سال توی کنکور ارشد شرکت کنم اونم نه تو رشته خودم

خودم و بکشم شاید بتونم روزی 3 ساعت درس بخونم

به هر حال موفق باشم

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 12:30 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]


تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد

پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟

با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟

خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسد

دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد

شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کودک مادر برسد

زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد

شعر از علي رضا لك


برچسب‌ها: محرم, عاشورا

[ یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ] [ 12:2 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

نمی دونم شماها تا به حال لالایی های شبکه پویا رو دیدین یا نه

هر شب ساعت ۲۲ تا ۲۲:۳۰ می ده

نمی دونم کی طراحی می کنه و کی می سازه

ولی واقعا قشنگه

روح آدم و به معنای واقعی نوازش می ده

خود شعر ها، آهنگ هاش و لحن خوندنش، صدای خوندنش و ...

آدم و می بره توی یه حال و هوای دیگه

همه ی بچه ها هم جذبش می شن

بیشتر از همه خوابهای پارچه ای و ماه و قورباغه (از نظر تصاویر) دوست دارم

از نظر لحن شعر یکی دیگه رو دوست دارم که الان حضور ذهن ندارم برای اسمش

خواستم اینجا از تمام دست اندرکاران تشکر کنم


برچسب‌ها: لالایی, بچه ها

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 1:19 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

دیشب ساعت حدود ۴ صبح بود. دیدم صدای همسایه بالایی میاد.

البته اونا کلا چون مرده کارش یه جوریه که دیروقت میاد معمولا شبا بیدارن. ولی دیگه سر و صدا بیش از حد معمول بود.

در خونه رو یواشکی باز کردم صداشون بدجور پیچیده بود توی راهرو. نمی دونم لای در خونشون باز بود یا صدای مرده انقدر بلند بود. خلاصه فحش وفحش کاری.

البته فقط مرده. زنه چیزی نمی گفت زیاد.

دعوا سر کار مرده بود زنه میگفت برو فلان جا کار کن. مرده می گفت تو غلط می کنی واسه من تکلیف تعیین می کنی  و .......

من تا حالا فکر می کردم اونا خیلی با هم خوبن

فکر می کردم مرده خیلی خوبه با زنش.

خود ما تا حالا خیلی شده صدامون بپیچه توی ساختمون ولی صدای اینا رو تا حالا نشنیده بودم.

با خودم فکر کردم مردم چه حفظ ظاهر می کنن اون وقت من احمق هر جا که می رم بیخودی سفره دلم و باز می کنم.

دلم برای زنه سوخت چون تا حالا فکر می کردم زندگی خوبی داره.

خیلی وقتا حفظ ظاهر باعث می شه آدم خودش هم باورش بشه خوشبخته.

همین

دیگه حرف خاصی ندارم.

 


برچسب‌ها: زندگی, دعوا, ظاهر

[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 20:1 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

روکش مبلامون و عوض کردیم

یعنی مبلای ما جوریه که زیرش هم پشتش کامل جدا می شه

حالا پارچه قبلی هم خیلی کهنه نبود ولی ازش خسته شده بودم دیگه

حالت مخمل داره

تصمیم گرفتم یه چهل تیکه برای روتختی باهاش بدوزم

ولی می خوام روی چهل تیکه گلدوزی هم کار کنم

پروژه خیلی سختیه ولی ارزش داره چون یه چیز ماندگار می شه

ولی گلدوزی حرفه ای اگه بخوام انجام بدم ۶ تا سی دی آموزشی رو باید سر فرصت انجام بدم بعدم الگو کشیدن و ...

دردسر داره

حالا باید فکر کنم ببینم چیکار کنم بهتره

 


برچسب‌ها: خیاطی, گلدوزی

[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 1:15 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

این چند وقت چیزی ننوشتم چون درگیر انجمن بودم. هی ویرایش قالب و...

اضافه کردن امکان جدید و ....

الانم حرف خاصی برای گفتن ندارم


[ سه شنبه نهم مهر 1392 ] [ 17:18 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

من شب های تابستان و زیاد دوست ندارم

کلا شب و زیاد دوست ندارم مگر در موارد خیلی خاص که حوصله ندارم اینجا توضیحشو بدم

شب ها خیلی طولانیه.

بیشتر وقت آدم توی شب می گذره

منم که الان تنهای تنهام

البته این تنهایی بهتر از دعوا و کل کل صبح تا شبه ولی از این تنهایی هم خوشم نمیاد

با این که مادرم زیاد تحویل نمی گرفت ما رو ولی خیلی بهش وابسه بودم نه فقط عاطفی کلا از نظر مسوولیت پذیری آدم مستقلی نبودم

البته توی زندگی خودم برعکسه یعنی بار زندگی روی دوش منه ولی وقتی به مادرم می رسم استقلالم و از نظر مسوولیت پذیری به اون واگذار می کنم

نمی دونم متوجه منظورم می شین یا نه

توضیحش سخته

خلاصه کلام این که این شب ها رو اصلا دوست ندارم دستم به کاری نمی ره و تنها و بی حوصله هستم.

خداروشکر که یک نفر کنارم هست


برچسب‌ها: تابستان, شب, مسوولیت

[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 20:48 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

دوباره اول مهر و مدرسه و ....

شاید من دوست داشته باشم برگردم به روزهای مدرسه ولی اصلا و ابدا دوست ندارم برگردم به کودکیم

چون کودکی خوبی نداشتم اصلا خوش نگذشت....

تا سال 84 که یه مقدار اوضاع و احوال خیلی بهتر شد که خودم با دست خودم گند زدم به زندگی و آیندم 

اگه یه روزی بخوام برگردم به گذشته سال 83 یا 84 و انتخاب می کنم شاید بشه گفت اون سال ها بهترین سال ها بود برای من البته چیز خاصی نبودا ولی نسبت به بقیه عمرم  می گم


برچسب‌ها: کودکی, زندگی, گذشته

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 10:8 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

دیروز بالاخره بعد از سه سال موفق شدم چرخ خیاطیم و از جعبه در بیارم و افتتاح کنم.

از بچگی عاشق خیاطی بودم وقتی بچه بودم این مدل چرخ خیاطی ها رو که تبلیغ می کرد (همراه با گلدوزی) یکی از آرزوهام داشتین این چرخ خیاطی ها بود ولی حالا که به آرزوم رسیده بودم سه سال همین کنار مونده بود.

دیروز کلی دستگیره برای مادرم دوختم

انواع گلدوزی ها رو روش امتحان کردم

.

.

.

بیشتر وقتا همین جوریه اگه دقت کنیم

وقتی یه چیزی رو خیلی می خوایم بهش نمی رسیم و وقتی می رسیم که دیگه مثل روز اول اون و نمی خوایم و به اندازه کافی از داشتنش لذت نمی بریم (البته من هنوزم به اندازه کافی این چرخ خیاطی رو دوست دارم)


برچسب‌ها: خیاطی, خواستن

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 9:50 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

یه سوالیه که از بچگی تا حالا ذهن منو درگیر خودش کرده
دستمال قدرت داداش کایکو چرا همیشه تو جیب میتیکومان بود؟

چرا تو جیب خودش نبود؟

تازه علامت میتیکومان هم تو جیب تسوکه بود!

خب هر کس وسایل خودش رو نگه می داشت!



داشتیم فوتبالیستا رو نگاه میکردیم

لامصب سوباسا تو دلش گفت: ما باید این بازی رو ببریم

بعد میزوگی از بین تماشاگرا بلند شد، گفت: درسته سوباسا!



نیسانیه شمارشو پشت ماشینش زده زیرش هم نوشته:

کار داشتی زنگ نزن، بار داشتی زنگ بزن




تو فیس بوک فارسی همچین می نویسه: آیا برای رفتن از این صفحه دل استوار هستید؟ آدم یاد شاهنامه فردوسی می افته!


یه بار واسم نامه رسید بعد نامه رو باز کردم
هر چی منتظر شدم مثل تو فیلما نویسنده نامه با صدای خودش نامه رو واسم بخونه، نخوند! لحظه سختی بود. تمام باورهام فرو ریخت.


برچسب‌ها: جوک, طنز

[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 11:56 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

دیدین اول بعضی فیلما بازیگرا و ... میان می گن این سی دی رو کپی نکنین حرومه و دزدیه و ...؟

خلاصه جو این جور چیزا ما رو گرفت

یه سی دی داشتیم زندگی خصوصی آقا و خانم میم و چند تا دیگه فیلم توش بود نگاه نکردیم گفتیم بریم حلالش و بخریم 

خلاصه رفتیم یه سی دی اورژینال خریدیم چه خوبه که برگشتی 3000 تومن

چشمتون روز بد نبینه

مزخرف تر از این فیلم ندیده بودم

یه جوری تبلیغ می کنن آدم فکر می کنه حالا چه فیلمی هست 

حالا پولش به کنار حیفه اون وقتی که برای دیدن این فیلم تلف شد 

این یکی از فیلمایی بود که خیلی دوست داشتم ببینم

چند تا فیلم دیگه هم می خوام ببینم: زندگی خصوصی آقا و خانم میم - خوابم میاد 

خوابم میاد که خیلی وقته از اکرانش می گذره دیگه سی دیش هم پیدا نمی شه

ولی کلا من با تلویزیون و فیلم میونه ندارم اینا رو هم تبلیغش ودیدم به نظرم جالب اومد اگه مثل این یکی نباشن

به نظرم وقت تلف کردنه من سرگرمی های دیگه و ترجیح می دم به تلویزیون

مثلا نقاشی - اینترنت - برنامه ریزی - نوشتن خواب ها و خوندن خواب های گذشته و ....





برچسب‌ها: سی دی اورژینال, سی دی کپی, فیلم

[ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 ] [ 11:24 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]



برچسب‌ها: فیلم هندی

[ دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ] [ 16:12 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]