مطلب قبلی که نوشتم مقدمه ای بود برای این پستم.

خواندن این پست به افرادی که دارای بیماری قلبی هستند یا افرادی که مجبورن شبها تنها توی خونه بخوابن توصیه نمی شه:

من یک برادر زاده دارم که الان دقیقا سه سال و یک ماهش شده

خونه مادر بزرگش و تازه ساختن دو طبقه به اونا تعلق گرفته. بعضی شبا اونا می رن طبقه بالا می خوابن اونجا.

برادرزاده من وقتی هنوز نمی تونسته حرف بزنه هر وقت بالا می خوابیدن نصف شب بیدار می شده و جیغ می زده.

یک کم که بزرگ تر شده بود یک روز اون و مادرش و خالش توی اون طبقه بودن و اون هر از چند گاهی به پشت سرش نگاه می کرده و می گفته: برو ... نیا برو...

مادرش که این و دیده سریع بچه رو برداشته و فرار کرده طبقه پایین

یک مدت بعد ...

دیگه اون می تونسته صحبت کنه و عقل رس تره شده بود

یک روز از اتاق سراسیمه میاد بیرون و می گه:

آقا سیاهه اونجا روی صندلی نشسته دندونای سفید بلند داره صورتش سیاهه می خواد من و بخوره

مادرش می ره اونجا می گه اونجا که کسی نیست

می گه چرا هست نشسته روی صندلی

بعد خالش می گه خوب بهش بگو بره از این جا

می گه: آخه الان خوابیده سرش و تکیه داده به صندلی خوابیده.

چند وقت بعد هم دوباره اونجا می دویده و می گفته آقا سیاهه داره دنبالم می کنه

چند وقت بعدش یه بار نشسته بودن مادرش داشته بهش غذا می داده بعد می گه: آقا سیاهه نشسته اون جا داره از روی زمین مو برمی داره می خوره!

بعد می گه الان اومد اینجا داره غذای من و می ریزه روی سفره

 

خلاصه زن داداشم ماجرا رو به مادرم می گه و مادرم از یه آشنا یه دعا می گیره که از دیوار خونه آویزون کنن.

و همین طور توصیه می کنن که بلند بلند توی خونه اذان بگن.

خلاصه این کارها انجام می شه و جواب هم می گیرن و دیگه اون موجود دیده نمی شه

تا این که یه بار زن داداشم یه مقدار کرم توی قوطی ریخته بوده و می ذاره روی میز توالت همون خونه. می خواستن برن جایی. بعد هر چی می گرده اون و پیدا نمی کنه. وقتی از مهمونی بر می گردن می بینن کرم روی میز توالته در حالی که ریخته همش روی میز و درش هم اون کاغذ نم گیر که به در قوطی می چسبه انگار با ناخن پاره شده بوده.

همین دیگه

اون موجود دیگه اخیرا دیده نشده

شب ها می تونین راحت بخوابین

ربط این دوتا پست به هم این بود که بچه ها می تونن بعضی چیزا رو ببینن

 

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 21:30 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

من وقتی بچه بودم یه خونه داشتیم توی اطراف تهران که من همیشه یک خانمی رو اونجا توی حیاط می دیدم که مقنعه حالت نماز با کش سرش بود و گوشواره هایی داشت خیلی بلند که با مقنعه اش ست بود. شما نمی تونین تصور کنین. یعنی انگار از بغل مقعنه اش زده بود بیرون. چشم های مشکی درشت داشت. همیشه من و نگاه می کرد و به من لبخند می زد ولی نمی دونم چرا ازش می ترسیدم.

هر وقت می دیدمش پشت مادرم قایم می شدم.

اون موقع فکر می کردم یکی از همسایه هاس

بعدا که بزرگ شدم و دربارش با مادرم صحبت کرد گفت همچین کسی اونجا وجود نداشته. پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 21:21 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

وای الان داشتم وبلاگم و می خوندم چقدر زود گذشت از بعضی مطالب نه چندان دور یکسال می گذره

 

 

این قافله عمر عجب می گذرد!!!!!!!!!!

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 21:18 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

سلام دوستان عزیزم. مدت زیادی بود که مطلب نمی نوشتم. وقت نداشتم. حوصله نداشتم. کار داشتم و ....

هزارتا دلیل دیگه.

از امروزم باز شاید مداوم ننویسم شاید هم بنویسم.

این مدت چندتا اتفاق بد برام افتاد.

یکیش کشف یک خیانتhttp://www.divaglitter.com/graphic/cat/graphics-symbols/heart_65.gif heart broken emoticon

اخریش این که من ارشد قبول شدم روزانه سراسری یه ماه رفتم سر کلاس پریسا دنیای شکلک ها http://sheklakveblag.blogfa.com/

بعد از سنجش برام اس اومد که شما به دلیل مغایرت معدل قبولیتون لغو شد sad tears emoticon

مثل این که معدل ۲۰٪ ضریب داشته

من یک نمره اشتباها معدلم و هنگام ثبت نام کنکور زیاد نوشته بودم

خیلی دپرسم اصلا نمی تونم با این مسئله کنار بیام crying and sniffling emoticon

این تنها شانس زندگیم بود

کاش از اول قبول نمی شدم .........big tears emoticon

داشتم مثل آدم زندگیم و می کردم

آخه من به رشته ای که قبول شدم خیلی خیلی علاقه داشتم. تازه از دانشگاهش خوشم اومده بود.....پریسا دنیای شکلک ها http://sheklakveblag.blogfa.com/

خیییییییییییللللللللللللللییییییییی بد شد!sad crying smiley face emoticoncrying penguin emoticon

چقدر هم پیش دیگران آبرو ریزی می شه. unhappy smiley emoticon

توی این مدت با کار قبلیم هم کات کردم

یه کار جدید پیدا کردم که خیلی کمه

فعلا خداحافظ3d crying sad face emoticon

 

[ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ] [ 21:13 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]



چیزی که دوستام می بینن از همه باحال تره


برچسب‌ها: ترول, طنز

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 12:10 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

من زیاد اهل تلویزیون نیستم یعنی اصلا وقت نمی کنم طرف تلویزیون برم ولی اتفاقی این سریال یادآوری رو از قسمتای فکر کنم 6 یا 7 بود دنبال کردم 

خیلی سریال جالبیه


از این سریالاس که 10تا ماجرای جدا آخرای سریال به هم ربط پیدا می کنن. 



بعد هم در مورد خواب و رویا و مسائل ماورایی هم توش صحبت کرده که من خیلی علاقه دارم 



بعد حالا یکی از بازیگرا که نقش پررنگی نداشت و همون اول هم زود مرد الان تمام عکساش توی اینترنت پر شده. فکر کنم از روزی که این سریال و بازی کرده هر روز می ره آتلیه یه سری عکس جدید از خودش توی اینترنت پخش می کنه. از تمام بازیگرای معروف بیشتر عکس از این پیدا می شه تو اینترنت 

عکس عکس2  عکس3 عکس 4


 


برچسب‌ها: فیلم, سریال, خواب و رویا

[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 11:11 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

من فیلم هویت و شاید 10 سال پیش دیده بودم و همون موقع خیلی از این فیلم خوشم اومد و مدت ها به فکر رفتم. حالا دوباره چند شب پیش برادرم دنبال یه فیلم می گشت و اتفاقی این فیلم و توی جعبه سی دی ها پیدا کردیم من گفتم خیلی فیلم قشنگیه حتما ببین و منم همراه اون دوباره دیدم و باز هم با این که می دونستم آخرش چی می شه خیلی خیلی خوشم اومد و باز هم به فکر رفتم 

من کلا از این فیلم هایی که آخرش آدم شوکه می شه خیلی خووشم میاد

یعنی آخرش می فهمیم همه چیز یه جور دیگه بوده و ما یه فکر دیگه می کردیم

و دلیل این که به فکر رفتم این بود که یعنی واقعا آدم می تونه با ذهن خودش به عنوان یه آدم دیگه و در یه دنیای دیگه زندگی کنه؟ و حتی اون و باور کنه

آخه غیر واقعی به نظر می رسه نمی دونم توی واقعیت هم چنین امکانی وجود داره یا نه

مثلا من اینجا نشستم ولی اینجا نیستم ذهنم جای دیگس و هیچکس و اینجا نمی بینم بعد توی ذهنم دارم به عنوان یه آدم دیگه یه جای دیگه زندگی می کنم

آخه اون وقت همه چیز و باید با ذهن خودمون سریع بسازیم

مثلا توی ذهنمون توی یه خیابون داریم قدم می زنیم باید مغازه ها و ... سریع توسط ذهن ساخته بشه

نمی دونم منظورم و فهمیدین یا نه


برچسب‌ها: فیلم

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 12:36 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

سلام مجدد به همگی دوستان

مدتی بود چیزی نمی نوشتم چون وقتم خیلی پره

از همه دوستانی که به وبلاگم سر زدن و نظر دادن ولی من وقت نکردم به وبلاگشون سر بزنم و نظر بدم معذرت می خوام

و از کسایی که لینک و پاک نکردن تشکر می کنم


گوش شیطون کر می خوام بعد از 4 سال توی کنکور ارشد شرکت کنم اونم نه تو رشته خودم

خودم و بکشم شاید بتونم روزی 3 ساعت درس بخونم

به هر حال موفق باشم

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 12:30 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]


تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد

پدرش چیز زیادی که نمی خواست ، فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد ؟

با دو انگشت هم این حنجره میشد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد

خوب شد عرش همه نور گلو را برداشت
حیف خون نیست بر این خاک ستمگر برسد ؟

خون حیدر به رگش ، در تب و تاب است ولی
بگذارید به سن علی اکبر برسد

دفن شد تا بدنش نعل نبیند اما
دست یک نیزه برآن حلق مطهر برسد

شعله ور میشود این داغ دوباره وقتی
شیر در سینه بی کودک مادر برسد

زیر خورشید نشسته ، به خودش میگوید
تیر نگذاشت که آن جمله به آخر برسد

شعر از علي رضا لك


برچسب‌ها: محرم, عاشورا

[ یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ] [ 12:2 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

نمی دونم شماها تا به حال لالایی های شبکه پویا رو دیدین یا نه

هر شب ساعت ۲۲ تا ۲۲:۳۰ می ده

نمی دونم کی طراحی می کنه و کی می سازه

ولی واقعا قشنگه

روح آدم و به معنای واقعی نوازش می ده

خود شعر ها، آهنگ هاش و لحن خوندنش، صدای خوندنش و ...

آدم و می بره توی یه حال و هوای دیگه

همه ی بچه ها هم جذبش می شن

بیشتر از همه خوابهای پارچه ای و ماه و قورباغه (از نظر تصاویر) دوست دارم

از نظر لحن شعر یکی دیگه رو دوست دارم که الان حضور ذهن ندارم برای اسمش

خواستم اینجا از تمام دست اندرکاران تشکر کنم


برچسب‌ها: لالایی, بچه ها

[ دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ] [ 1:19 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

دیشب ساعت حدود ۴ صبح بود. دیدم صدای همسایه بالایی میاد.

البته اونا کلا چون مرده کارش یه جوریه که دیروقت میاد معمولا شبا بیدارن. ولی دیگه سر و صدا بیش از حد معمول بود.

در خونه رو یواشکی باز کردم صداشون بدجور پیچیده بود توی راهرو. نمی دونم لای در خونشون باز بود یا صدای مرده انقدر بلند بود. خلاصه فحش وفحش کاری.

البته فقط مرده. زنه چیزی نمی گفت زیاد.

دعوا سر کار مرده بود زنه میگفت برو فلان جا کار کن. مرده می گفت تو غلط می کنی واسه من تکلیف تعیین می کنی  و .......

من تا حالا فکر می کردم اونا خیلی با هم خوبن

فکر می کردم مرده خیلی خوبه با زنش.

خود ما تا حالا خیلی شده صدامون بپیچه توی ساختمون ولی صدای اینا رو تا حالا نشنیده بودم.

با خودم فکر کردم مردم چه حفظ ظاهر می کنن اون وقت من احمق هر جا که می رم بیخودی سفره دلم و باز می کنم.

دلم برای زنه سوخت چون تا حالا فکر می کردم زندگی خوبی داره.

خیلی وقتا حفظ ظاهر باعث می شه آدم خودش هم باورش بشه خوشبخته.

همین

دیگه حرف خاصی ندارم.

 


برچسب‌ها: زندگی, دعوا, ظاهر

[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 20:1 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

روکش مبلامون و عوض کردیم

یعنی مبلای ما جوریه که زیرش هم پشتش کامل جدا می شه

حالا پارچه قبلی هم خیلی کهنه نبود ولی ازش خسته شده بودم دیگه

حالت مخمل داره

تصمیم گرفتم یه چهل تیکه برای روتختی باهاش بدوزم

ولی می خوام روی چهل تیکه گلدوزی هم کار کنم

پروژه خیلی سختیه ولی ارزش داره چون یه چیز ماندگار می شه

ولی گلدوزی حرفه ای اگه بخوام انجام بدم ۶ تا سی دی آموزشی رو باید سر فرصت انجام بدم بعدم الگو کشیدن و ...

دردسر داره

حالا باید فکر کنم ببینم چیکار کنم بهتره

 


برچسب‌ها: خیاطی, گلدوزی

[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 1:15 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

این چند وقت چیزی ننوشتم چون درگیر انجمن بودم. هی ویرایش قالب و...

اضافه کردن امکان جدید و ....

الانم حرف خاصی برای گفتن ندارم


[ سه شنبه نهم مهر 1392 ] [ 17:18 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

من شب های تابستان و زیاد دوست ندارم

کلا شب و زیاد دوست ندارم مگر در موارد خیلی خاص که حوصله ندارم اینجا توضیحشو بدم

شب ها خیلی طولانیه.

بیشتر وقت آدم توی شب می گذره

منم که الان تنهای تنهام

البته این تنهایی بهتر از دعوا و کل کل صبح تا شبه ولی از این تنهایی هم خوشم نمیاد

با این که مادرم زیاد تحویل نمی گرفت ما رو ولی خیلی بهش وابسه بودم نه فقط عاطفی کلا از نظر مسوولیت پذیری آدم مستقلی نبودم

البته توی زندگی خودم برعکسه یعنی بار زندگی روی دوش منه ولی وقتی به مادرم می رسم استقلالم و از نظر مسوولیت پذیری به اون واگذار می کنم

نمی دونم متوجه منظورم می شین یا نه

توضیحش سخته

خلاصه کلام این که این شب ها رو اصلا دوست ندارم دستم به کاری نمی ره و تنها و بی حوصله هستم.

خداروشکر که یک نفر کنارم هست


برچسب‌ها: تابستان, شب, مسوولیت

[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 20:48 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]

دوباره اول مهر و مدرسه و ....

شاید من دوست داشته باشم برگردم به روزهای مدرسه ولی اصلا و ابدا دوست ندارم برگردم به کودکیم

چون کودکی خوبی نداشتم اصلا خوش نگذشت....

تا سال 84 که یه مقدار اوضاع و احوال خیلی بهتر شد که خودم با دست خودم گند زدم به زندگی و آیندم 

اگه یه روزی بخوام برگردم به گذشته سال 83 یا 84 و انتخاب می کنم شاید بشه گفت اون سال ها بهترین سال ها بود برای من البته چیز خاصی نبودا ولی نسبت به بقیه عمرم  می گم


برچسب‌ها: کودکی, زندگی, گذشته

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 10:8 ] [ فاطمه خانم ]

[ ]