همه چی آرومه........

سلام یه مدت نبودم

دوتا مسافرت رفته بودیم

اولی که خیلی خیلی عالی بود جاتون خالی

دومی هم بد نبود

کلا همه چی آرومه گوش شیطون کر

البته از این حالت ها قبلا هم داشتیم

می ترسم دوباره همه چی خراب شه

یکی از بزرگترین کابوس های زندگیم همینه

معمولا مدت این قبیل آرامش ها یه هفته بیشتر نیست

خداکنه این دفعه دائمی باشه

مهم اینه که من این حس درونی رو حفظ کنم

این حس درونی من به این زندگی که الان به لطف خدا یه کم بهتر شده باعث می شه مثل گذشته ها عقب نشینی نکنم و دیوار دفاعی نچینم

کلا یه دعوای ثابت با موضوع ثابت و با حس های مختلف می شه برخوردهای مختلفی هم از نظر قلبی هم از نظر خارجی باهاش کرد

نمی دونم شماها معنی این جملات و می فهمین یا نه

مثلا یه دعوا می شه آدم ممکنه با نفرت به طرف نگاه کنه و کلا از اون آدم و از اون زدگی زده بشه و  بعد از دعوا تک تک کلمات اون و توی ذهنش تکرار کنه و بگه چرا این حرف و زد منظورش حتما این بود اون کلا همیشه انقدر بی شعوره و ...

ولی اگه با عشق به طرف نگاه کنیم حق و به اون می دیم و در نهایت هم دلمون به حالش می سوزه که چرا باهاش بدرفتاری کردیم و شرمنده می شیم از خودمون و همی شرمندگی هم باز ممکنه به عشق درونی ما اضافه کنه

من ترس اصلیم از قلب خودمه چون کلا حس زندگی و ... به اون بستگی داره

اینا توضیحات کلی بود زیاد حوصله توضیح بیشتر ندارم الان

خوب دیگه من فعلا می رم

 

 

 

نصیحت

من از نصیحت بدم نمیاد بر خلاف بعضی ها

به شرطی که طرف و واقعا قبول داشته باشم

مثل اون هفته که تعریف کردم

و این سری دوباره

من از خدامه که این نصیحت ها توم اثر کنه مگه من بدم میاد زندگیم درست شه

کاش بیشتر باهام صحبت می کرد حرفاش توی عمق وجودم نفوذ می کنه شاید به خاطر علاقه قلبیه که بهش دارم و این که می بینم چقدر براش مهم بودم که با این همه مشغله و .... انقدر وقت برای آدمی مثل من گذاشته

 

تقصیر بچه ها شد اومدن پارازیت انداختن

بعدا که اومدم خونه یادم افتاد که یه سری از بدی های طرف مقابلم و نگفتم اعصابم از این خیلی خرده

کاش تمام دعواها یادم می افتاد بیشتر تعریف می کردم. چون اونایی رو که براش تعریف کردم خیلی قشنگ راهکار می داد.

اون موقع هنگ کرده بودم. مغزم قفل بود

حالا می ره تا دو هفته بعد تازه اگه وقت داشته باشه

بعدشم خیلی بد شد می خواست رد شه بره من به نرگس گفتم برو کنار بزار رد شه خیلی بد گفتم اونم قشنگ شنید باید با احترام بیشتری صحبت می کردم. الان با خودش می گه ما رو باش برای کی دل می سوزونیم.

کاش یه جوری می شد بهش بگم چقدر از حرفاش تاثیر گرفتم و چقدر به صحبتاش نیاز دارم

حداقل می فهمه که وقتش و هدر نداده

به سرم زد بهش ایمیل بزنم ولی دیدم واقعا بی جنبه بازیه

حالا تا دو هفته بعد باید ببینم اصلا میاد صحبت کنه

(این خاطره کاملا خصوصیه ولی حوصله رمز گذاری نداشتم)

 

روزهای عاشقی

باورم نمی شه یه روزی چقدر عاشق بودم

دلم خیلی برای اون روزا تنگ شده

از همون موقع هم همه چی مثل الان بود تنها چیزی که فرق داشت احساس من بود که باعث می شد کور باشم و حداقل از زندگی لذت ببرم.

خیلی وقتا ندیدن حقایق به نفع انسانه

مثلا وقتایی که مجبوریم یک چیزی رو بپذیریم تا آخر عمر بهتره باور کنیم که بهترینه حتی اگه واقعا نباشه

اینجوری حداقل احساس خوشبختی میکنیم

چون خوشبختی یه احساسه

آخ كه چقدر تنگه دلم براي اون شبامون ... كاشكي كه اون عشق بشينه دوباره تو دلامون ...

crying forever alone emoticon

sad crying smiley face emoticonsmiley cries emoticon

 

 

 

وسایل

دارم وسایلم و از چمدون می چینم توی خونه

بازگشت به خانه

بعد از حدود یک ماه  امروز برگشتم به خونه خودمون

البته چند روز قبل اومدم یه خرده تر و تمیز کردم. بعله همچین خانم کدبانویی هستم من

اصلا و ابدا دلم برای اینجا تنگ نشده بود

به هیچ وجه

به زور برگشتم

دیگه چاره ای نداشتم

تازه داشتم یه نفسی می کشیدم

تازه داشتم آرامش می گرفتم

حوصله دعوا و بی خوابی ناشی از اعصاب خردی ندارم

 

وقتی از در اومدم تو بغض گلوم و گرفته بود

مثل روزای اول ازدواج

اون موقع هم اصلا حس خوبی نداشتم

با این که انتخاب خودم بود

از همون موقع هم فهمیدم که اشتباه کرده بودم ولی یه کم دیر بود

الان دیگه خیلی خیلی دیره برای فهمیدن اشتباه

 

 

هیجان

از بچگی ازش خوشم می یومد
از آشناهای خیلی خیلی دورمون بود
هم سن و سال پدرم بود شاید حتی چند سال هم بزرگتر
اون موقع ها هیچوقت حتی تصورش هم نمی کردم همچین موقعتی پیش بیاد
البته موقعیت خاصی  هم نیست 
دیشب که صدام زد گفت بیا باهات کار دارم خیلی تعجب کردم
نمی تونستم حدس بزنم با من چیکار می تونه داشته باشه
گفت شما مشکلی دارین؟
تازه کم کم ادامه حرفاش و می تونستم حدس بزنم
گفتم چه مشکلی؟
از چه نظر؟
پدر و مادرم دو روز قبلش رفته بودن پیش یه مشاور برای من که اون آشنا بود و اون رو هم می شناخت
فهمیدم که اون بهش سفارش کرده با من صحبت کنه و من و نصیحت کنه
خلاصه خیلی حرف زدیم
جزئیات حرفارو رمزدار می نویسم چون نمی خوام کسی بخونه و اینجا می نویسم که یادم نره
وقتی حرفامون که تموم شد خیلی هیجان زده بودم سفره افطار پهن بود ولی من با این که خیلی خیلی گرسنه بودم نمی تونستم چیزی بخورم
کاش من جای دخترش بودم.
آخه پدرم کلااز بچگی زیاد مارو دوست نداشت
به جز گیر دادن کاری بلد نبود
اصلا نمی دونم برا چی بچه دار شد
فکر می کرد ما دشمناشیم

هنوزم هیجان زده ام. دوست ندارم هیچکدوم از حرفای اون شب و فراموش کنم
البته حرفای خیلی معمولی بود همش نصیحت
ولی خوب خیلی فرق می کنه کی آدم و نصیحت کنه
بعضی ها می گن نگاه نکن کی داره حرف می زنه ببین چی داره می گه
ولی من برعکس تموم حرفاش حتی اونایی که برام سنگین بود توی عمق وجودم نفوذ کرد با این که با بیشترش مخالف بودم

ادامه نوشته

خصوصی

ادامه نوشته

خصوصی


ادامه نوشته